عسل بابا مملي طلا

 

 

گروه گل یاس گروه گل یاسگروه گل یاس

 

 

 

 

سلام.نماز روزه هاتون در این هوای داغ 42درجه قبول.بالاخره تولد محمد  

 

باعث شد بیام بنویسم.هروقت میام میشینم

 

میگم اول یه سربه فیس بوک بزنم بعد میام مینویسم ولی اونجا اینقد

مشغول میشی که وقتی نمیمونه.

 

امروز تولد 5سالگی پسر عزیزمه.البته همه میگن به پنج ساله ها نمیخوره

ریز مونده من هم خیلی ناراحتم.

 

امسال چون تولدش تو ماه رمضون وشب قدر بود روز تولد امام سجاد که

 مامان جشن داشتند گرفتیم.

 

پار سال که مهد نفرستادمش ولی امسال پیش دو اسمشو نوشتم.موفق باشی پسر گلم.

 

امتحانات به سلامتی تمو شد.ترم تابستونی هم حوصله نداشتم

 

بردارم.دعوتی ماه رمضون هم امسال حوصله شو

 

ندارم.دلم یه مسافرت توپ شمال میخواد.حسابی بهم ریختم.

 

خونه هم اگه انشاا...اخراشه.سنگش تموم شده.دارن گچ میکنن وکاشی

البته هنوز کاشی اشپزخونه پیدا نکردم.

 

اگه پولی بمونه تا یک ماه دیگه تمومه یعنی باید تمومش کنیم چون صاحب

خونمون خودش میخواد بیاد بشینه  

گفتیم تا اول مهر خونه رو خالی میکنیم.

 

عروسی فاطمه هم تو شهریور ولی من هنوز هیچ اقدامی نکردم .

 

 

خدایا بحق این شبهای عزیز  امام زمان رو برسون.برای همه بیکار ها کار

وبرای همه جوونا وسیله ازدواجشون رو فراهم کن.

مریض هارو شفا بده و سلامتی بده .




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ توسط مامان محمد
   سال 92


                               

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

 

مهدی جان بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالهای هجری وشمسی همه بی خورشیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصلها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ثانیه،ساعتها ازهمین روز

همین لحظه همه دم عیدند

 

سال ۹۱سال خوبی نبود تحریم ،قیمت همه چیز رو بالا برد .مردم به سختی زندگی

میکنن.برای ما که اصلا خوب نبود اصلا حال و هوای عید رو نداشتیم .

روز ۱۶ اسفند با مامان وبابا وفاطمه ومحمد رفتیم

مشهد فاطمه مشهد موند ما هم  هفدهم ساعت ۱۲ شب راه افتادیم بعد تربت یک

پراید میخواسته با سگ تصادف کنه کنترلش رو از دست میده وجاده

رومیبنده چراغاش هم خاموش ما هم وقتی نزدیک شدیم دیدیمش وخوردیم به پراید

بابا بیهوش میشن وماشین هم میچرخه رو به مشهد وبه گاردریلهای جاده کشیده

میشه .من هم بیهوش میشم محمد روی پای من خواب بود میفته پایین.بابا فکشون

شکسته وکوفتگی شدید دارن مامان دستشونو پلاتین انداختن محمد پاشو پلاتین

انداختن من هم پام شکسته ولی چون لگن و کشاله ران هست گفته باید استراحت

کنی .صورتم هم بخیه خورده ماشین هم که بدرد نمیخوره.خلاصه خدا عمری دوباره به

ماداد. امسال که سال خوبی برای ما نبود امیدوارم سال جدید برای همه سال خوبی

باشه و چشممون به جمال اقا امام زمان روشن بشه .امیدوارم توی این سال 

هیچکس بیمار ،فقیر،بیکار،افسرده،معتاد،بیخانمان نباشه.ای خدا در سال نو ما

میخواهیم با تمام حقوق اولیه انسانی زندگی کنیم. 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم فروردین ۱۳۹۲ توسط مامان محمد
   محرم91


     

سلام.عزاداری هاتون قبول.امشب شب تاسوعاست.امسال دوشب بیشتر

هیئت نرفتم. امتحان داشتم.تا ۸/۱۱امتحان دارم.امروز اخرین مهلت ای دی

اس ال بود برای همین مجبور به نوشتن شدم.چون درگیر امتحان هستم تا

چند وقت تمدیدش نمیکنیم. 

امسال هم دلم نیومد بفرستمش مهدبا اینکه پیش ۱بود.

محمد از مهر دو"سه بار سرما خورده.از شدت سرفه تو خواب پس میاره.البته

از نوزادیش همینطور بود.

برای همین که زود سرما میخوره میترسم ببرمش مهد.

 

تو این مدت فرزانه وفاطمه(خاله ها)عروس شدند.فرزانه ۷ مهر روز تولد امام

رضابالاسر حضرت عقد کردند

وفاطمه هم روز  ۱۳ مهر.

محمد چند وقته گیر داده میگه برام داداش بخرین.یک روز که خونه مامان

جون بودیم به من گفت گفتم پول

نداریم. به مامان گفت  گفتند حوصله ندارم گفت حالا که شما نمیخرین

خودم میرم میخرم میذارم تو

شکمم .شکمم که بزرگ شد میرم دکتر بیرونش بیاره.   

یه روز دیگه هم میگه برام داداش بخر وقتی تو خواستی بری بیرون من

مواظبش هستم وغذاش میدم

پوشکش رو هم عوض میکنم.گفتم نی نی کوچولو دندون نداره که غذا بخوره

فقط شیر میخوره.با

ناراحتی گفت خوب من که جی جی هام بلند نشده چطوری بهش شیر بدم




نوشته شده در تاريخ جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ توسط مامان محمد
   عکس


                             هدیه ما                                              هدیه مامان جون و باباجون 


                                                         سفره افطاری امسال


اینم طرز خوابیدن پسرم همیشه

دستش زیرشه





نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ توسط مامان محمد

ماه رمضون امسال هم تموم شد.به من که خیلی سخت نگذشت.چون

گشنم نمیشد.هفته اخر که سحر فقط اب و چایی میخوردم.سحرهای دیگه

هم غذام نون پنیر بود.ولی فقط دو کیلو کم کردم.یه روز مونده به اخر هم

راهی شمال شدیم.دایی علی ازطرف ادارشون تو ساری ویلا رزو کرده بود

با مامامی و بابا و بچه ها وخانواده دایی علی رفتیم.خیلی خوش گذشت.

محمد و باباش حسابی اب تنی کردند.چون هروقت میرفتیم شمال غیر از

تابستون بود خیلی نمیتونستن اب تنی کنن.البته دو روز بیشتر اونجا نبودیم.

کل مسافرتمون چهار روز بود.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ توسط مامان محمد
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اسلایدر

دانلود فیلم

عسل بابا مملي طلا

عسل بابا مملي طلا

<-PostTitle->

<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor-> 

مطالب قدیمی‌تر